تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


الیزابت!
چطور می‌توانم آرامش را برایت زمزمه کنم،
در حالی‌که روزهای زیرزمین باریک و تنگ پدری‌ات از شب‌‌های سپری‌ام سیاه‌تر بود؟!
چطور می‌شود اندکی تسلایت دهم،
وقتی‌که اضطراب را در پس خانه‌ی گرم و امن پدر با ثانیه ثانیه وجودت چشیدی؟
آخر این چه عدالت است
که تو،
سنگینی تمام گناهان بشر را یکجا و به تنهایی بر دوش‌های نحیف و زنانه‌ات بکشی؟!

الیزابت!
چطور ثانیه‌ها را برای پاره‌های تنت مادری کردی،
و حال آن‌که همه‌ی کودکانگی‌هایت را
شب‌های پیش
در بستر شهوت‌های مدام پدر چال نموده بودی؟!
و آغوش مادرانه‌ی "رزماری" چگونه تنهایت گذاشت
در روزها و شب‌هایی که اندوه از پی اندوه عبور می‌کرد
و تو
کمی دورتر از انسان‌هایی که زندگی را قدر نمی‌دانستند
بی آن‌که لحظه‌ای سایه‌ی درختان و بوی چمن‌های باران خورده‌ی خانه نصیبت شود
و یا کسی فریادها و اشک‌هایت را همراهی کند،
زیر نور چراغی که توان روشن‌کردن خلوت زجرکشیده‌ات را هم نداشت
مرگ را به تدریج زیستی!
راستی
صدای ضجه‌ی فرزندانت را
که شیر از پستان‌های سینه‌ی مجروح تو طلب می‌‌کردند
چگونه پاسخ می‌دادی؟
حقا که دختران زنده به‌گور اعراب جاهلی هم
چنین رقت‌بار درد را نچشیدند!
و پدران‌شان هم
چنین خوی و خصلت وحشیانه‌ای را
هرگز
تجربه نکردند
که پدر تو.. .
نه!
ممکن نیست تا من که ترس تاریکی شب‌های بیابان را
به سرعت، با آتش زدن مردار درختی، از خودم دور می‌کردم
توان فهمیدن لحظه‌ای از یک عمر ترس‌زیستن تو را داشته باشم.

الیزابت!
خورشید اگر
برخلاف باور دانشمندان، هیچ‌وقت نابود نشود
و همیشه فقط برای تو بتابد
باز هم جبران روزهای تاریکت نمی‌شود!
باز هم پاسخ ناله‌های بی‌پاسخت نیست!
باز هم.. !
باز هم.. !
راستی
پدربزرگ آن‌قدر این سال‌ها را مست شهوت سپری کرده
که این روزها حتی توان بستن بند کفش‌هایش را هم ندارد.
و یا آن‌که جلوی آینه بایستد و صورتش را اصلاح کند.
آیا تا به حال به این فکر کرده که چطور خورشید را، و نور را، به نوه‌هایش بشناساند؟
اصلا او لحظه‌ی منعقد کردن نطفه‌ی نوه‌هایش را چگونه به خاطر می‌آورد؟
با افسوس؟ یا با خوشحالی مرور ثانیه‌های سپری؟

الیزابت!
کدام پیامبر، پیشوا و رسولی می‌توانست
دَمی از این بیست‌وچهار سال را،
به تو آرامش بخشد
در حالی‌که هیچ یک مصیبتی چنین وحشتناک را نچشیده بود؟!
خدا چگونه نتوانست امید را وارد خانه‌ی تنگ و تارت کند؟!
او که موسی را از نیل،
عیسی را از آتش،
نوح را از طوفان،
یونس را از شکم نهنگ
و محمد را از جهالت قوم وحشیان مشرک نجات داده بود
پس چطور تو را در تنهایی وحشت‌بار زیرزمین شصت‌متری پدری‌ات تنها گذاشت؟!

نه الیزابت!
یقین دارم که خدا حتی از تصور چنین لحظه‌ای هم هراس دارد!
چه رسد به آن‌که بتواند و یا اصلا بخواهد لحظاتی چنان را
در اوج ترس و وحشت و نومیدی و نبود خدایی که پشت و پناه است،
سپری کند!


--------------------------------------
خزعبلک۱ : بخوانید خبر تکان‌دهنده 'نزدیکی جنسی و حبس' دختر اتریشی توسط پدر
خزعبلک۲ :
عکس‌های زیرزمین خانه‌ی پدری الیزابت و لینک دیگر خبر در این‌جا و این‌جا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 7:51  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



چه‌قدر این جمله را شنیده‌اید؟ یک مرتبه؟ اصلا؟ صد مرتبه؟ هزار مرتبه؟ صدهزار مرتبه؟ قابل شمارش نیست؟
از چه کسانی این جمله را شنیده‌اید؟ یک دختر نوجوان لوس بی‌فکر؟ یک پسر که در خیال سکس با دوست دخترش سیر می‌کند، در حالی‌که خوانواده‌اش به او اجازه‌ی دیدن دختر را هم نمی‌دهند؟ یک پسربچه که ذهنش پر از آرزوهای قشنگ است و گونه‌هایش لطافت را مدام یادآور می‌شوند؟ یک نوجوانی که عاشق شده؟ یک مرد خانواده‌دار که با خانواده‌ی پدری‌اش قهر کرده؟ یا اصلا از یک پشت کنکوری؟
پاسخ خودم که طولانی است. هر چه فکر می‌کنم، می‌شمرم، یاد می‌آورم و یک صفر دیگر جلوی «1» می‌گذارم، باز هم انگار کم است. بگذریم.
به نظرم غالب افرادی که این جمله را بر زبان آورده‌اند و می‌آورند، معنی آن را درک نکرده‌اند و انگار نخواهند کرد. خودشان در لحظه نمی‌دانند چه می‌گویند و نخواهند دانست انگار. الکی آن را پرانده‌اند. بی آن‌که اصلا بدانند درک کردن و درک نکردن یعنی چه!
اصلا پیش‌تر من خیال می‌کردم ذات این جمله مشکل دارد. گمان داشتم که این جمله چه‌قدر دروغ است، چه‌قدر غیرواقعی نشان می‌دهد. اصلا با این جمله نمی‌توانستم کنار بیایم. حالم را از آن رو به این رو می‌کرد! تا یک بار که "طنین" تجربه‌اش کرد. جمله را مزه‌مزه کرد. کلمه به کلمه. دید که می‌شود این جمله صحیح باشد. راست باشد. واقعی باشد. می‌شود گفت "کسی من را درک نمی‌کند" و احساس درستی نسبت به آن‌چه گفته شده داشت.
و من همان وقت بود که فهمیدم انسان‌ها چه‌قدر همه چیز را قبل از آن‌که مزه‌مزه کنند و بسنجند به کار می‌برند. چه‌قدر این جمله را نادرست به کار بردند. اصلا انسان‌ها چه‌قدر پرمشکل، دروغ و غیرواقعی هستند. و گر نه همه‌ی جملات و همه چیز و البته این جمله ذاتا درست است.
باور دارم که
         این جمله اصلا شریف است!


--------------------------------------
خزعبلک۱ : این روزها برایمان ناخوش می گذرد. مادر قهر کرده است. نبوتمان زیر سوال رفته!
خزعبلک۲ :
اهدای جایزه پیشرفت دانشگاه کناکتیکت آمریکا به فاطمه حقیقت جو
خزعبلک۳ : تهران قادر نيست جلوي جامعه مدني را بگيرد/مصاحبه لوموند با عبدالکريم لاهيجي
خزعبلک۴ :
حکم انتصاب یک متولد ۱۳۶۱ به عضویت هیات مدیره سایپا
خزعبلک۵ : وقتي كه احمدرضا بهارلو توسط مهمان زن برنامه‌اش ضربه فني مي‌شود!/جیغ و داد نو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:43  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



این مطلب را به مناسبت انتخابات،‌ برای سایت "شهر من؛ مسجدسلیمان" آماده کرده بودم که انگار نام کاربری‌ام در آن سایت، بی‌اطلاع حذف شده!

به مناسبت همین روزهایی که گذشت و خواهند آمد باز..

عید هم که باشد، باز ایام ایام ِ نامبارکی است. هر روز می‌گذرد و می‌بینم که زادگاهم _بگذریم از وطن_ هر زمان بیش‌تر و بیش‌تر در منجلاب بی‌خردی و توحش فرو می‌رود. زادگاهی که فقط یاد گرفته‌ایم پُزش را بدهیم که شهر اولین‌ها بود و رضاخان میرپنج آن‌جا مداوا شد و مسکن آریایی و زرتشت بوده است. چه سود از این‌همه خاطره؟ چه سود از سرافرازی‌هایی که به غارت رفت و نردبان منفعت‌طلبان گشت و فقر و بوی فاضلاب و قطعی آب و برق و گازهای سمی‌اش نصیب مردمانش شد؟ کافی است بنشینیم کنار یک پیر بختیاری تا ساعت‌ها از تاریخ و تبار این قوم بگوید. اصلا همین حوالی خودمان چه بسیارند انسان‌هایی که کاغذ و مرکب مصرف کردند تا اصالت بختیاری را ثابت و ریشه‌اش را در آریایی استوار کنند، رشادتش را به وقت مشروطه عیان نمایند و غیرتش را برای میهن به رخ بکشند. _عجبا که هنوز هم انسان‌هایی در همین حیطه جان می‌کنند!_ و هنوز که هنوز این قوم، روزهای رفته را تکرار می‌کند. در اوج گرما، قطعی درازمدت برق را به جان می‌خرد، در زمستان از خیابان‌ها و معابر _که بیش‌تر به دریاچه‌ای می‌مانند_ عبور می‌کند، به وقت انتصابات _بخوانید انتخابات تا به کسی برنخورد!_ سرش را در این محفل و آن محفل فرومی‌کند و گوش می‌سپرد به شعارهای تکراری و فریب قول زیاد شدن گوسفندهایش را می‌خورد.
با این‌که قریب به دهه‌ای است که از مسجدسلیمان عزیز دور شده‌ام، اما به واسطه‌ی مسافرت‌های گهگاه، دوستان و اقوام از اوضاع نابسامان شهر آگاهم. هر کسی را هم که می‌بینم _چه داخل و چه خارج از شهر_ همین کلیشه را تکرار می‌کند که "مسجدسلیمان بهتر نمی‌شود که بدتر می‌شود".
حوالی همین انتخابات یکی از بستگانم _که پس از سال‌ها ساکن مسجدسلیمان شده_ تماس گرفت و زار و پریشان شروع کرد به بیان حال‌وهوای شهر و گفت "امیدوار رضایی به همراه قلعه‌نوعی و فلان کس آمده و مشغول سخنرانی انتخاباتی است. مردم هم مثل همیشه دورش جمع شده‌اند. یکی می‌گوید اگر ما رای ندهیم، به ما کوپن نمی‌دهند. آب و برق‌مان را قطع می‌کنند. دیگری می‌گوید چون‌که برادرم طرفدار استقلال است، پس به رضایی رای می‌دهم." چند روز بعد هم همان شخص باخبرم کرد که "رضایی به همراه فیروز کریمی(مربی استقلال تهران) به هفتکل و لالی و بخش‌های دیگر سر زده و کریمی در حالی‌که ملبس به لباس محلی بختیاری شده، وعده داده اگر به رضایی رای دهند، مسابقاتی بین استقلال و تیم‌های منطقه ترتیب می‌دهد." بی‌آن‌که ذهنم حرکت کند سمت عوام‌فریبی و شخصیت‌های خودفروخته و فرومایه‌ای که برای اندکی مقام دنیا همراه رضایی شده بودند، آه کشیدم از برای رنجی که این قوم از جهالت خود می‌کشد و این واقعه‌ی تلخ که در قرن تکنولوژی، کسی با وعده‌ی بازی فوتبال و یا بازافتتاح مکان و پروژه‌ای بخواهد رای مردم را جلب کند. آه کشیدم از برای خفتی که این مردم سزاوار آن هستند. و افسوس خوردم از برای تاریخ و تمدنی که مردمانش را نصیبی نیست.
اکنون هم روی صحبت‌های پرگلایه‌ام نه با مردم، که با قشر آگاه مسجدسلیمان است که انتظار می‌رود به جای پرداختن به این کاندید منفعت‌طلب و آن کاندید قدرت‌دوست، مردمان‌شان را از آن‌چه که می‌گذرد مطلع کنند.
امید به آزادی، آبادی و آگاهی مسجدسلیمان عزیز و ساکنان خون‌گرمش

این‌سان که روزگار شد از مردمی تهی                            واورد روزگار ِ بهی رو به کوتهی
گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت                          هر رسم و راه گشت به بیراهه منتهی
بگداخت هرچه هوش و هنر پیش ابتذال                 پرداخت جا ز عقل و ادب جهل و ابلهی
یک تن برون ز خانه نیاید ز لاغری                                  یک تن درون خانه نگند ز فربهی
شد گُربُزی نشانه‌ی مردانگی و بُرد                           مرزی که بُد میانه‌ی شیری و روبهی
زاری و زاریانه‌ی انسان به عرش رفت                                     در آرزوی دیدن ایام فرّهی
گویی خدای ما که محیط است بر جهان،         و او راست بر سراسر هستی شهنشهی؛
چندان به کار گسترش آسمان بُوَد                            کز زاری زمین دگرش نیست آگهی!

مرثیه زمین، م.سرشک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:14  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



این روزها که می‌گذرد عرصه‌ی ورزش ایران برایم بی‌اهمیت‌ترین است. ورزشی که نه سر و ته دارد و نه مطابق برنامه و روال پیش می‌رود. و البته دیگر کاملا با سیاست ممزوج شده است. فلان فرد و فلان افراد برای چاپیدن قدرت و ثروت بیش‌تر، قدم به گود می‌گذارند، درحالی‌که نه سابقه‌ای دارند و نه سوادی. جالب آن‌که حیا را خورده‌اند و آبرو را قی کرده‌اند و بی هیچ ابایی بی‌سوادی و بی‌تجربگی خود را نشان می‌دهند. صدالبته که در این مقام، ذکر کردن چند نمونه خطاست، چه آن‌که به وضوح می‌توان این مساله را در منش تمام مدیران ورزشی دید. جالب آن‌که بعضی مربیان و ورزشکاران که زندگی خود را بر پاشنه‌ی پاچه‌لیسی صاحب منصبان می‌گردانند، از این مساله استقبال کرده و شتابان خود را به این قافله می‌رسانند تا قضیه به جایی رسد که فیروز کریمی بر صندلی رایکوف بنشیند. مشخص است که مربیگری با ابزار خالی‌بندی، جک‌گویی و هرزه‌پرانی، همین نتیجه را در بر خواهد داشت که ۴ گل ناقابل را کمی راحت‌تر از آب خوردن! به تیم یکی‌مانده به آخر لیگ تقدیم باید کرد. البته شاید این‌ها همه از کرامت این مربی است که بارها دروغ، تظاهر و تلخک‌بازی‌هایش را فریاد زده است. واقعا مربی معلوم‌الحالی با این همه حاشیه و آن همه ماجراهایی که در روزهای سپری گذراند، چطور می‌تواند تیم پرطرفداری را هدایت کند و در عین بی‌سوادی، دانش فوتبال _اخلاق پیشکش!_ را به بازیکنانش انتقال دهد؟ البته ناخوشی‌های این باشگاه تنها به این شخص برنمی‌گردد. کمی آن‌طرف‌تر، مدیرعامل باشگاه معتقد است که مشکلات از دو نفر نشات می‌گیرد که از باشگاه حقوق می‌گیرند و علیه تیم شعار می‌دهند! به‌راستی نابخردی تا چه حد؟ آخر یک انسان چه‌قدر می‌تواند نادانی‌اش را به رخ بکشد؟ باز هم فقط نظر به این دو نفر ندارم. هیات مدیره در این تیم چه نقشی دارند؟ یا بهتر بگویم؛ چه دانش و تجربه‌ای دارند تا در مرحله‌ی بعد بخواهند و بتوانند نقشی ایفا کنند؟ شخصی مثل امیدوار رضایی که به یک نفر از مردمی که نماینده‌شان است نفعی نرسانده و همیشه به وقت انتخابات با وعده‌های دروغ سرشان را گرم می‌کند، چه سودی برای تیم به اصطلاح بزرگ استقلال دارد؟ البته مشکلات تنها در این تیم موج نمی‌زند. یک قدم آن‌طرف‌تر، رقیب همین تیم هم به چنین وضعیتی دچار است. هر چه‌قدر هم قطبی دانش مربیگری داشته باشد، اما شرایط کم‌کمک او را هم به سمت «ان شاءالله» و این قسم وعده و وعیدها می‌کشاند. باز هم کسانی مثل استیلی _که مردم هم سر قضیه انتخابات، نتوانستند تنبیهش کنند_ و احمدی _مجری قرآن تلویزیون که پابرهنه پرید وسط و سرپرست شد_ و دیگران پیدا می‌شوند تا موش بدوانند و اوضاع را ابری کنند. این‌ها همه دست به دست هم می‌دهد تا امروز از "دانایی‌فرد"ها و "قایقران"ها اثری نباشدو نه تنها در رشته‌ی فوتبال، که در سایر رشته‌ها، غالبا شاهد رزم قهرمانان پوشالی و منفعت‌طلب هستیم که حتی ارزش‌هایی را که مدام فریاد می‌کشند، نفهمیده‌اند. و البته نیازی به توضیح بیشتر نیست که یکُم؛ آقایان چیزی را برای شب بعد مخفی نگه نداشته‌اند و دوم این‌که با مقایسه‌ی اجمالی این دو تیم بزرگ! لیگ فوتبال ایران با استانداردهای موجود فوتبال دنیا، می‌توان به بی‌اساس بودن معادلات سیاسی-ورزشی ناهنجاری که در این جنگل! پیش می‌رود، پی برد.
پرواضح است که طبقه‌ی حاکم پی رشد و اعتلای ورزش و همگانی کردن آن و در ادامه نشاط و سلامت جامعه نیست و همه‌ی ریخت و پاش‌ها و یقه‌درانی‌های معمول،‌ برای گسترش تعداد چاپلوسان است و مهم‌تر از آن برای سوق دادن جوانان (همان آیندگان سابق!) به سمت ماجرای این لیگ و آن بازیکن، و تیم ملی و جام‌جهانی و جنجال‌های فردوسی‌پور و غیره و غیره تا فرصتی برای اندیشیدن و فکرکردن و این قسم امور نامعمول! نماند.
راستی! هرقدر هم از فساد این طبقه سخن به میان آوریم، باز هم بی‌سوادی جامعه‌ی ایرانی را نمی‌توان کتمان کرد. جامعه‌ای که از سر بی‌آگاهی نسبت به بسیاری مسائل، هنوز که هنوزه در پی «ان شاءالله» گفتن این و آن، امیدوار می‌شود و  سراغ "اباالفضل"گویان و "امام زمان"خوانان می‌دود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 3:40  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



"مهران مدیری" را از کارهای اولش مثل «مشت‌های کوچک»، «نوروز 72»، «ساعت خوش»، «سال خوش»، «باغ گیلاس»، «دیدار» و... می‌شناسم. کارهای او لحظات بسیاری را برایم به شادی خاطره کرد. خاطراتی که هیچ از صفحه‌ی ذهنم پاک نمی‌شوند.
از نقد کارهای مدیری که بگذرم، تصدیق می‌کنم که وی نسبت به سایر هنرمندان طنز سینما و تلویزیون ویژگی‌های خاصی دارد. ابتدا اشاره می‌کنم به خیل بازیگران و نویسندگان حرفه‌ای و نوآوری که مدیری پرورش داده و به سینما و تلویزیون معرفی کرده است. برای مثال گروه ساعت خوش را به یاد بیاوریم؛ «ارژنگ امیرفضلی»، «رضا عطاران»، «نصرالله رادش»، «یوسف صیادی»، «داوود اسدی»، «رضا شفیعی‌جم»، «نادر سلیمانی»، «سعید آقاخانی»، «فاطمه هاشمی»، «حمید لولایی» و دیگرانی چون «رامین ناصرنصیر»، «سیامک انصاری»، «محراب قاسم‌خانی»، «پیمان قاسم‌خانی» و بسیاری دیگر که هریک بعدها به وزنه‌ای در سینما و تلویزیون طنز ایران تبدیل شدند. نکته‌ای که باید در نظر داشت این است که بعضا افرادی که پیش‌تر همراه مدیری بودند، کارهایی را جداگانه ارائه دادند که قدرت همکاری‌هایشان با مدیری را نداشت و از کارگردانی طنز هم البته بی‌بهره بود. مثل «چارخونه»، به کارگردانی سروش صحت و یا «قرارگاه مسکونی» به کارگردانی جواد رضویان. البته این مساله قاعده نیست و مجموعه‌هایی چون «حرف تو حرف»، «زیر آسمان شهر 1»، «خانه بدوش»، «ارث بابام» و چندی دیگر _هرچند معتقدم به کارهای مدیری نمی‌رسند_ در نوع خود جذاب و تازه بودند.
قبول دارم که بعضی کارهای مدیری _مثل قسمت‌هایی از باغ مظفر_ به تکرار رسیدند اما معتقدم خلاقیت از خصوصیات بارز کارهای اوست. می‌توان به سوژه‌های جدیدی که به نمایش می‌گذارد و نوع مجموعه‌هایش توجه داشت. البته چشم بر توانایی نویسندگان حرفه‌ای و پرکاری که همراهش بوده و هستند نباید بست اما فراموش نکنیم که همین نویسندگان با کارگردان‌های دیگری هم همکاری داشته‌اند که حاصل کار چیزی درخور و شایسته از آب درنیامد. ضمنا خود این نویسندگان همواره به قدرت کارگردانی مدیری و توانایی بالای خلق صحنه‌هایی را که آنان می‌نویسند، اذعان دارند.
مدیری با هنر کارگردانی خود در دوره‌های مختلف، سبک‌های نوینی را به سینما و تلویزیون ایران معرفی کرده است. سبک‌هایی که بسیار مورد استقبال و توجه مخاطبین و منتقدین قرار گرفته. برای نمونه می‌توان به «مجموعه پاورچین» اشاره کرد که انقلابی در طنز تلویزیونی ایران به حساب می‌آید و طریقی در پی گرفت که بعدها بسیاری دیگر از آن تقلید کردند. صدالبته قریب به دو دهه سابقه‌ی مهران مدیری در تئاتر را نباید نادیده گرفت که قطعا امتیاز خاصی برای وی شمرده می‌شود.
مهران مدیری همیشه بی‌هیچ دودوزه‌بازی، سیاسی‌کاری و کنایه‌های مغرضانه سعی در فراهم‌آوردن اوقاتی شاد و مفرح برای مخاطب داشته است. همیشه به هر طرف با یک چشم نگریسته تا کسی از او دلگیر نشود و حتی اگر احساس کرده کسی از طنزش رنجیده شده، از سر ملایمت عذرخواهی کرده و بی‌غرضی خود را اعلام نموده _حتی یک‌بار عذرخواهی خود را رسما در سایت شخصی‌اش اعلام کرد_. با این‌همه در طول فعالیت‌های هنری‌اش از طرف بسیاری از سیاستمداران،‌ مدیران و هنرمندان! مورد اذیت و آزار و نقدهای مغرضانه و بی‌جایی قرار گرفته که البته بی‌توجه به آن‌ها و هرچند با محدودیت‌های بیشتر کار خود را پیش برده و موفق هم بوده است.
کارهای مدیری را همیشه دنبال کرده‌ام و به جرات می‌گویم که غالب مجموعه‌هایش را کامل و بی‌آن‌که قسمتی را جا بیاندازم تماشا کرده‌ام. آن‌چه در کنار شادی و خوش‌حالی برایم خاطره گشته مقداری تلخی بوده که خصوصیت طنز است و نیز علامت سوال‌هایی که از بازی مدیری در سریال باغ گیلاس در خاطرم ماند و یا بغض‌ها و اشک‌هایی که با حضورش در سینمایی دیدار همراهم شد.
از همه‌ی این‌ها که بگذریم، دیشب، در آخرین قسمت «مجموعه مرد هزارچهره» برای اولین بار بالاخره مهران مدیری اشک ریخت. اشکی که نه ادا بود و نه بازی که از احساس مدیری در آن نقش جاری شد. و مهم احساسی بود که از دیدن چشمان اشک‌آلود مهران مدیری _بی‌توجه به این‌که برداشتن عینک به‌جا بود یا نه_ به من منتقل شد تا بفهمم کسی که همیشه خنده بر لبان و جانم نشانده، اشک هم می‌ریزد و من نیز همان‌طور که با خنده‌هایش خندیدم، با اشک و ناراحتی‌اش هم اشک ریختم.
همیشه چشم و دل سمت مهران مدیری و آثارش دارم تا در کنار ناملایمات روزگار و ناهنجاری‌های حاکم، هم وجود دوست‌داشتنی‌اش را لمس کنم و هم مخدری باشد برای دردهایی که می‌کشم.
سلامتی، موفقیت و شادی روزافزون و همیشگی‌اش را آرزومندم و از صمیم جان تقدیمش می‌کنم:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد   وجود نازکت آزرده گزند مباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 4:19  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



داوود اسدی

با آن‌که روان به جمع و با تن‌هاییم
در جمع، پریشیده‌ی رفتن‌هاییم
در غربتِ ما بین و مپرس از غم ما
کز رفتن یک تن چه‌قَدَر تنهاییم
1

حوالی همین روزهایی که به ظاهر نو شدند، داوود اسدی عزیز _که برایش می‌خوانم: بعد از تو دگر گل و بهاری ناید2_ بر اثر عارضه‌ی قلبی، از میان ما رفت. کسی که ساعت‌های خوشی را با نقش‌هایش در مجموعه‌ها و فیلم‌های متفاوت، برای من خاطره کرد و همیشه اسمش در این ناهنجار روزگار، برای لحظاتی به روحم نشاط می‌بخشد. با این‌که حضور او به همراه مهران مدیری و آن گروه _که گویا دیگر تکرار نمی‌شود_ در خاطرم پررنگ‌تر است اما نقش او در سینمایی "دیدار" و مجموعه‌ی "گل‌های آفتابگردان" را هم دوست دارم. سخن از او کوتاه نیست چه آن‌که در حیطه‌ی دل است و محبت و همین چیزهای دوست‌داشتنی.
اما چه‌قدر طبقه‌ی حاکم برای داوود اسدی و داوود اسدی‌ها که نشاط و لحظه‌های خوش را به مردم می‌بخشند، ارزش قائل است؟ پرواضح است که این حکومتِ عزا، نه به فکر شاد کردن مردم است که غم بر سر سفره‌ی دل آنان می‌چیند تا آسایشی برایشان نماند. دست آخر هم تلویزیون دولتی ایران، برای رفع تکلیف _شاید!_ خبر فوت داوود اسدی را زیرنویس می‌کند. نه کسی پیامی می‌فرستد و نه بزرگ‌داشتی به پا می‌شود و نه اصلا این موضوع اهمیتی دارد.
اما کمی قبل‌تر، عماد مغنیه که به درک واصل شد، طبقه‌ی حاکم واویلا سرداد و چند دستی بر سر و سینه‌اش کوباند که در ِ باغ شهادت باز باز است!. آقایان دست‌پاچه شدند. متکی را فرستادند مراسم خاک‌کردن جنازه. از بالا و پایین و چپ و راست پیام تسلیت دادند و مراسم یادبود و شب هفت و غیره و غیره برایش برپا کردند که سردار رشید اسلام به شهادت رسید. _بگذریم از این فرضیه که ایران و سوریه در این قضیه دست داشتند_ امت اسلام (همان چند درصدی که نظری و عملی ملتزم به ولایت‌فقیه هستند) هم که تا پیش از آن اسم مغنیه را نشنیده بودند، ناگهان با خبر مواجه شدند و در رودربایستی قرار گرفتند و از برایش سینه چاک کردند و ... . حال عماد مغنیه که بود؟ یک آدم‌کش لبنانی حرفه‌ای که زمانی برای امنیت جانش حاضر شد صورتش را جراحی پلاستیک کند و به دستور آقایان و حزب‌الله در حیطه‌ی وظایف عزراییل دخالت می‌کرد و جان انسان‌ها را از آن‌ها می‌ستاند.
بی‌شک شخص مرحوم داوود اسدی عزیز و دیگرانی چون او، در قلب و جان من جایگاهی بسیار بزرگ‌تر و ماندگارتر از عماد مغنیه‌ها و رهبرانشان دارند. و برای آن‌که همیشه به یادشان باشم، نیازی به اطلاعیه‌های از سر اجبار تلویزیون و دیگر نهادهای حکومت حاضر نیست. اما حکومتی که قاتلان را بر صدر بنشاند و نشاط‌آوران را به هیچ نشمارد، حسابش با مردم و آینده کشور، مشخص است.


--------------------------------------
خزعبلک1 : "مرثیه‌ی دوست"، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی
خزعبلک2 : مطلع شعر "در ماتم تو روح بباریم نه اشک"، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 5:16  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin



  

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن                                        دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب                                       ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد                           گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند                                             زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم                                      با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن


فرارسیدن سال 1387 خورشیدی را به تمام دوستان، یاران دربند، آزادی‌خواهان و هموطنان عزیزم تبریک عرض می‌کنم. از صمیم جان امیدوارم که سال و آینده‌ای پر از آزادی، موفقیت، شادی و سلامتی در پی داشته باشید.
امید به جشن گرفتن نوروز و نوروزهای آینده در کنار یاران دربندمان.
امید به آزادی ایران و ایرانی

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4:43  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin