تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


(یا؛   صالحی‌نجف‌آبادی که مرد، احمد کسروی هم مرتد بود، نزار القطری و امیرحسین مدرس، کارشناس دینی-مذهبی می‌شوند!)
پنجشنبه 20مین روز صفر، باز هم وقت عزاداری شده بود و این جماعت حوالی جیغ‌وداد بلندگوها، ریخته بودند به خیابان. دنبال چه نمی‌دانم؟ اما با چشمانم دیدم پسرانی را آن‌سوتر از آرامگاه فاطمه معصومه که با چشمان سرمه‌کشیده علامت می‌دادند و دخترانی که در جواب، لب‌های به رژکشیده را آرام یا محکم با دندان فشار می‌دادند و ابروی کمانی بالا و پایین می‌بردند و می‌آوردند. با گوش‌هایم شنیدم ناسزاهایی را که جوان‌های لات و لوتِ جنوب شهر، در حالی‌که طبل‌های بزرگ و کوچک را حمل می‌کردند، نثار خواهر و مادر همدیگر می‌کردند و با صدای بلند و کلفت خود قاه‌قاه می‌خندیدند. و با دستانم لمس کردم دست چروکیده، خشن و آفتاب‌سوخته‌ی پیرمرد نابینایی را که عصا گرفته بود و در دست دیگرش یک ظرف یک‌بار مصرف داشت و با گام‌های من به آن‌سوی خیابان رفت و کمی بعدتر گوشه‌ای نشست و آرام‌آرام غذا خورد.
قبل‌تر این جعبه‌ی سیاه که سحر جادوگر بزرگ را مدام در بوق و کرنا می‌کند، امیرحسین مدرس و نزار القطری را نشان می‌داد که هر دو شده‌بودند دین‌جو و حسین‌پژوه و عاشورادان و غیره و غیره. و علاوه بر آن‌چه نقل‌قول می‌کردند تئوری هم _از نمی‌دانم فلان‌جایشان_ صادر می‌کردند و دست آخر هم نزار القطری _که مدت زیادی از عمر خویش را در لندن و در جوار روباه فخیمه و مکار سپری کرده_ گفت که خدا لعنت کند کسی را که به احادیثی که من نقل کردم، شک کند.
جماعتی که پیشوایشان نزار القطری شود را چه انتظار که حکومت جور برکنند؟ شیوخی که در پی هتاکی و اعوجاج نسبت به دین و خدا، در پس پستوی خانه‌شان سکوت گزینند را چه عاقبت که مورد رحمت یزدان قرار گیرند؟
با گوش‌هایم می‌شنیدم فریاد بلندگوی حسینیه‌ای را که می‌گفت:
اللهم العن الجبت و الطاغوت!
بارخدایا! بر هرچه بت و پیشوای گمراهی است، لعنت بفرست!


--------------------------------------
خزعبلک : بر هرچه قفس لعنت! وب‌سایت محمدرضای عزیز را هم فیلتر کردند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin