تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


الیزابت!
چطور می‌توانم آرامش را برایت زمزمه کنم،
در حالی‌که روزهای زیرزمین باریک و تنگ پدری‌ات از شب‌‌های سپری‌ام سیاه‌تر بود؟!
چطور می‌شود اندکی تسلایت دهم،
وقتی‌که اضطراب را در پس خانه‌ی گرم و امن پدر با ثانیه ثانیه وجودت چشیدی؟
آخر این چه عدالت است
که تو،
سنگینی تمام گناهان بشر را یکجا و به تنهایی بر دوش‌های نحیف و زنانه‌ات بکشی؟!

الیزابت!
چطور ثانیه‌ها را برای پاره‌های تنت مادری کردی،
و حال آن‌که همه‌ی کودکانگی‌هایت را
شب‌های پیش
در بستر شهوت‌های مدام پدر چال نموده بودی؟!
و آغوش مادرانه‌ی "رزماری" چگونه تنهایت گذاشت
در روزها و شب‌هایی که اندوه از پی اندوه عبور می‌کرد
و تو
کمی دورتر از انسان‌هایی که زندگی را قدر نمی‌دانستند
بی آن‌که لحظه‌ای سایه‌ی درختان و بوی چمن‌های باران خورده‌ی خانه نصیبت شود
و یا کسی فریادها و اشک‌هایت را همراهی کند،
زیر نور چراغی که توان روشن‌کردن خلوت زجرکشیده‌ات را هم نداشت
مرگ را به تدریج زیستی!
راستی
صدای ضجه‌ی فرزندانت را
که شیر از پستان‌های سینه‌ی مجروح تو طلب می‌‌کردند
چگونه پاسخ می‌دادی؟
حقا که دختران زنده به‌گور اعراب جاهلی هم
چنین رقت‌بار درد را نچشیدند!
و پدران‌شان هم
چنین خوی و خصلت وحشیانه‌ای را
هرگز
تجربه نکردند
که پدر تو.. .
نه!
ممکن نیست تا من که ترس تاریکی شب‌های بیابان را
به سرعت، با آتش زدن مردار درختی، از خودم دور می‌کردم
توان فهمیدن لحظه‌ای از یک عمر ترس‌زیستن تو را داشته باشم.

الیزابت!
خورشید اگر
برخلاف باور دانشمندان، هیچ‌وقت نابود نشود
و همیشه فقط برای تو بتابد
باز هم جبران روزهای تاریکت نمی‌شود!
باز هم پاسخ ناله‌های بی‌پاسخت نیست!
باز هم.. !
باز هم.. !
راستی
پدربزرگ آن‌قدر این سال‌ها را مست شهوت سپری کرده
که این روزها حتی توان بستن بند کفش‌هایش را هم ندارد.
و یا آن‌که جلوی آینه بایستد و صورتش را اصلاح کند.
آیا تا به حال به این فکر کرده که چطور خورشید را، و نور را، به نوه‌هایش بشناساند؟
اصلا او لحظه‌ی منعقد کردن نطفه‌ی نوه‌هایش را چگونه به خاطر می‌آورد؟
با افسوس؟ یا با خوشحالی مرور ثانیه‌های سپری؟

الیزابت!
کدام پیامبر، پیشوا و رسولی می‌توانست
دَمی از این بیست‌وچهار سال را،
به تو آرامش بخشد
در حالی‌که هیچ یک مصیبتی چنین وحشتناک را نچشیده بود؟!
خدا چگونه نتوانست امید را وارد خانه‌ی تنگ و تارت کند؟!
او که موسی را از نیل،
عیسی را از آتش،
نوح را از طوفان،
یونس را از شکم نهنگ
و محمد را از جهالت قوم وحشیان مشرک نجات داده بود
پس چطور تو را در تنهایی وحشت‌بار زیرزمین شصت‌متری پدری‌ات تنها گذاشت؟!

نه الیزابت!
یقین دارم که خدا حتی از تصور چنین لحظه‌ای هم هراس دارد!
چه رسد به آن‌که بتواند و یا اصلا بخواهد لحظاتی چنان را
در اوج ترس و وحشت و نومیدی و نبود خدایی که پشت و پناه است،
سپری کند!


--------------------------------------
خزعبلک۱ : بخوانید خبر تکان‌دهنده 'نزدیکی جنسی و حبس' دختر اتریشی توسط پدر
خزعبلک۲ :
عکس‌های زیرزمین خانه‌ی پدری الیزابت و لینک دیگر خبر در این‌جا و این‌جا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 7:51  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin