حالا دیگر هر چقدر هم به اندازهی کافی خوابیده باشم، هر چقدر چایی و سیگار هم مهیا باشد و هر چقدر که این هلوها بوی گیس معشوق سفرکردهام را هدیه کنند، باز هم پریشانم. مثل اینکه کسی پنجرههای دلم را با آجر بسته باشد جز یکی که آن هم دود همیشه جلویش را پوشانده است. مثل مه، شاید. حالا دیگر هر چقدر هم موسیقی از راه گوشیهای واکمن توی مغزم سروصدا کند، باز هم شیون جماعت آنقدر بلند است که از دور به گوشم میرسد. هی بالا و پایین میپرم و سرم را چپ و راست میبرم تا شاید از لابهلای این جماعت آنسو را ببینم که چه خبر است. و همزمان به خودم میگویم اصلا طاقت شنیدن خبر را داری؟ طاقت اینکه باد چشمان خیست را بسوزاند؟ طاقت اینکه از بیخوابی زیر چشمانت گود بیفتد. بعد ضعف کنی و دوباره سردرد. حالا دیگر سراغ هیچ یک از کتابهایی که توی کولهپشتی با خود همراه کردهام نمیتوانم بروم. چون همهشان خبر تلخ به اندازهی کافی دارند. میترسم همان خبرها را نثارم کنند. حتی جرات تفال حافظ و استخارهی قرآن را هم ندارم. مشخص نیست، مشخص نیست صبح چرا آینهی قدی اتاقم لک شده بود. جای چند قطرهي آبی، چیزی روی آن بود که انگار همهشان در حال دویدن از بالا به پایین بخار شدهاند. آخر من این چند روز اصلا جلوی آینه نرفتهام تا بخواهم آب دست و صورتم را یکوقت به روی آن بپاشم! مشخص نیست. انگار که کسی این گوشه کنارها دارد موش میدواند. فقط دوست دارم بفهمم چه خبر است. حالا دیگر کلی از ساعت یازده شب گذشته و من همینطور پشت سر جماعت ، تکیه به دیوار زدهام تا محبوب از سفر یک ماههاش برگردد. شاید او از همه چیز مطلع باشد. اما نه؛ انگار این ساعتها هم دیگر قرارهای قبلی ما را وعده نمیکنند. حالی به حالی میشوم و میروم سروقت "هامون" و باز به خدا و دکتر سماواتی و بقیه و بقیه التماس کنم تا اوضاع حمید را روبهراه کنند. اما مثل همیشه بیجواب میمانم. دوباره با چشم خیس این سی-دیها را توی کولهپشتیام میگذارم. سرم که سوت میکشد بالاخره یکی از این جماعت که آستین کتاش را هی محکم میکشم، راضی میشود با هم گوشهای برویم و من را هم از خبر مطلع کند.پشت به جماعت که راه میافتیم، سرش را هی به حالت تاسف تکان میدهد. میگوید "و دلشدگان را خبر نکرد".
حالا دیگر چیزی، چایی و سیگاری، هلویی دلتنگیهایم را جواب نمیدهد.
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش





