تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


   

درست ساعت 6:45 دقیقه‌ی بامداد چهارشنبه 28 شهریور 1386 خورشیدی بود که از سوی خدای عقل یا عقل خدای برانگیخته شدم تا به گونه‌ی آشکار، دین و آیین خویش را به مردم معرفی کنم. بی آن‌که اندکی هراس در دل خویش راه دهم، معجزت خویش که جنون بود، نشان دادم و مردمان زمانه را به سوی "حق" فرا خواندم. پرسیدند که: یا پیامبر! "حق" چیست؟ گفتم: درستی است. نیکی است. آن است که هرچه نزد خودتان نیک می‌شمرید و بر، به و برای خویش پسندیده می‌دانید، سوی دیگران روا دارید و هر چه که از آن بیزارید را بر دیگران نیک نشمرید. آزاده باشید و آزادی را دوست بدارید و در راه آن گام بردارید! برابری را پیش از آزادی بخواهید! مهربانی کنید! به یک‌دیگر ستم نکنید و در برابر آن‌که ستم می‌کند بایستید و بر ایشان سخت بگیرید! و بترسید از کسانی که ستم‌کاران را تبلیغ و تحسین می‌کنند که همانا آنان راحت و آسوده‌ی ستم‌کاران را فراهم می‌کنند! بینوایان را دست گیرید و نیکی‌شان بورزید! مبادا آنان را مورد آزار خویش قرار دهید! کودکان خویش را مهربانی ورزید و اسباب خوش‌حالی آنان فراهم کنید! زنان را ارزش شمرید! به دنبال آگاهی و دانش باشید که هرچه از این نیرو بی‌بهره باشید، گزینش‌های شما به نادرست نزدیک‌تر می‌شود. گزینه‌ها را با قوه‌ی عقل بسنجید! صاحبان خرد و نیکویی را ارج بدارید و در مقابل، با نادانان و خرافه‌پرستان به دشمنی برخیزید که همانا ایشان ستون‌های فروماندگی و انزوای شما را به پا می‌دارند، آن‌گونه که نسل‌های بسیاری پس از شما هم نمی‌توانند از تاریکی‌ها نجات یابند! همیشه به آینده فکر کنید و آن‌چه بر شما و بر پیشینیان‌تان سپری شده را به یاد داشته باشید! وطن خویش را به دست فراموشی و سهل‌انگاری نسپارید که هر هنگام چنین شود، بیگانگان خاک و مال و جان و ناموس‌تان را به تاراج خواهند برد! گفتند: یا پیامبر! "حق" همین است؟ گفتم: این‌ها همه بخشی از "حق" است و بر شماست تا در آنان کوشش و تلاش کنید. باشد که رستگار شوید!
چندی که سپری شد، عده‌ای از پیشینه‌ی من پرسیدند. گفتم: شما را چه سود؟! اگر طالب "حق" هستید همین بس شما را که بشنوید و با عقل بسنجید و در رفتار به کار گیرید. کفایت‌شان نکرد. گفتم: نام و شهرت‌ام محمد علیجانی است و به سال 1363 خورشیدی، در سرزمین نخل‌ها و نیشکرها و بیابان‌های گرم و چشمه‌های شیرین "خوزستان" قدم بر خاک نهادم. نسب‌ام از سویی به زردکوه و سپیدکوه بختیاری و از سویی دیگر به اصفهان می‌رسد. پدرم حقوق می‌داند و سیاست. و قدری هم دین و فلسفه و ادبیات. مادرم آموزگار فرزندان همین سرزمین است. خدای یگانه را می‌پرستم و به مهربانی او امیدوارم و از خشم او هراسان. سخت به خواندن و نوشتن نیازمندم و آن‌چه وجودم را گوارا می‌بخشد و جانم از چشیدن‌اش هرگز سیر نمی‌شود، شعر است و ادبیات است و فلسفه است و کلام و عرفان. دلداده‌ی تنهایی هستم و شب و آسمانش. نزدیک به دهه‌ای است که در شهر قم به فراگیری علوم دینی روزگار می‌گذرانم. از سیاست بیزارم. و حال آن‌که از اندیشیدن و رفتار در برابرش ناچار. نیز به جدایی دین از سیاست سخت باور دارم. اقوام، ادیان و آیین‌های مختلف، صاحبان خرد و انسان‌های نیک _ گذشته و حاضر _ را محترم می‌شمرم و در تلاش هستم تا دانشی و صفتی و ... _ اگر نیکو باشد _ از ایشان بیاموزم. وطن‌ام را جانانه می‌پرستم. با تمام نیرو، دارایی و جان‌ام، هم‌وطن‌ام را _ تا هنگامی‌که با دشمن همراه نشود _ یاری می‌دهم و بیگانه‌ای را که قصد وطن‌ام بکند می‌ستیزم. باشد که کفایت‌تان کناد!
خدای عقل و عقل خدای را بپرستید!
گوش فرا دهید تا رستگار شوید!
منکر نشوید!
کفر نورزید!
ایمان بیاورید!


--------------------------------------
عید فطر را به هم‌وطنان مسلمان‌ام شادباش می‌گویم! با امید به آزادی و شادی ایران و ایرانی!
خزعبلک۱ : آشفتگی، این روزهای‌مان را بسیار آلوده کرده است. آن‌قدر که داشتیم گرامی‌داشت سال‌گرد آغاز دعوت‌مان را فراموش می‌کردیم.
خزعبلک۲ : و چند سطر 
در سوگ "سیروس رادمنش" جاودانه‌ی شعر پارسی، در اتاق شیشه‌ای‌مان.
خزعبلک۳ : دو سالگی "نت هشتم" وبلاگ محمدرضا عطایی عزیز را شادباش می گویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 19:9  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin