تبليغاتX
خزعبلات یک پیامبر دیوانه


تمام لحظه‌های زندگی‌ام را که مرور می‌کنم، تنها طعم بیست و چند لحظه‌ی تحویل سال را چشیده‌ام. البته به جز چهار، پنج لحظه‌ی اول که خردسالی فرصت نداد.
اسفندهای کودکی‌ام رو به پایان که می‌رفت پُر می‌شدم از انتظار. مدام ثانیه‌ها را در پی ثانیه‌های بعدی می‌گذراندم تا برسم به سال بعدی؛ سال نو. آن وقت‌ها با بزرگ‌ترها می‌رفتم بازار تا برایم کفش و لباس نو بخرند. کفش‌ها و لباس‌ها را می‌گذاشتم توی کمدی، جایی و تا رسیدن نوروز، چند بار به‌شان سر می‌زدم، نگاه‌شان می‌کردم، می‌پوشیدم‌شان. وقت تحویل سال که نزدیک می‌شد حس خوش‌حالی عجیبی داشتم. لباس‌های نو به تن‌ام، با کفش‌های نو روی فرش تمام اتاق‌ها راه می‌رفتم. دوست داشتم تمام خانه را قدم بزنم؛ با کفش! می‌نشستم کنار سفره. همه چیز مهیا بود. لحظه‌ی موعود فرامی‌رسید. تمام ثانیه‌ها خاطره‌های خوب‌ام می‌شدند.
نوجوانی که رسید قضیه کمی فرق کرد. کفش نو که به کنار، لباس‌های نو را فقط می‌پوشیدم که کسی نپرسد "چرا لباس نوهات رو نپوشیدی؟". نه تنها خنده‌های خودم که خنده‌هی همه‌ی فامیل ساختگی به چشم‌ام می‌آمد. نمی‌دانم چرا، ولی به خنده‌ی کسی اعتماد نداشتم. به لباس‌های نو. به تبریک‌ها. دیگر لحظه‌ی تحویل سال که می‌رسید انگار چیزی فرق نمی‌کرد. درخت‌های باغ شکوفه کرده بودند و گل‌های رنگ‌وارنگ باغچه قد علم کرده بودند ولی من به آمدن روزهای نو و بهتر شک داشتم. نوجوانی‌ام سراسر ابهام بود.
جوانی‌ام اما بخش بد ماجرا شد. اسفند که رو به پایان می‌رفت، دوست داشتم تمام تعطیلات سریع بگذرد. در یک چشم به‌هم‌زدن. حتی مسافرت‌ها و دید و بازدید‌ها و سیزده‌بدرها هم برعکس سال‌های نوجوانی، نشاطی نداشت. این سال‌های آخر که هیچ سهمی از سفره‌ی هفت‌سین و ماهی توی تنگ و هم‌زدن سمنوی عزیز و کوزه‌های سبزه نداشتم. دیگر کنار سفره می‌نشستم تا عزیز دل‌اش نشکند. هرچه این روزهای جوانی می‌گذرد لحظه‌های تحویل سال تلخ و تلخ‌تر می‌شوند. و امسال هم که تلخ‌تر از همیشه؛ آن‌قدر که رمقی نبود تا تبریکی بگویم یا آماده‌ی دید و بازدیدی بشوم. امسال لحظه‌ی تحویل سال به این فکر می‌کردم که تغییر و تحول‌های سال جدید چقدر بدی با خود همراه دارند. به این فکر می‌کردم که باز هم دست‌های ناتوان یک زندانی در کما فرو رفته را با دست‌بند به تخت بیمارستان قفل می‌کنند؟ و یا پس از مرگ یک جوان بی‌گناه، باز شانه‌های‌شان را بالا می‌اندازند و پس از نشئگی‌های ملوکانه پیام نوروزی صادر می‌کنند؟ و این‌که در سال پیش رو هنوز رسم بر این خواهد بود که جوانان برومند سرزمین‌ام را به بهانه‌های واهی راهی انفرادی کنند؟ هنوز رسم بر جرم‌بودن دید و بازدید نوروزی خواهد بود؟ امسال به این فکر می‌کردم که بالاخره پروردگار دعاهای سال تحویل، کی و چه وقت دل و دیده‌ی خون‌خوارانی که مردم سرزمین‌ام را بندگان خود می‌پندارند، روشنی می‌بخشد و با تدبیر شب و روز، حال و احوال این مردم را به سمت خوش‌احوالی‌ها دگرگون می‌کند؟
هر پیش‌آمد ناگواری که رخ می‌دهد حرف حامد را به خودم می‌گویم که "تازه این روز خوبمونه". تا کی؟ نمی‌دانم. ولی هنوز شاخ و برگ‌های امید در دل‌ام نپلاسیده‌اند. هنوز واژه‌ها و نواهای دل‌ام پر از امیدند. هنوز از خواب که بیدار می‌شوم امید دارم تا ناملایمات روزگار را کم‌تر و کم‌تر کنیم. با همین چشم‌های خیس‌مان. با همین دل‌های غم‌دیده‌مان. هرچند هنوز زمزمه می‌کنم "غم زمانه خورم یا فراق یار کشم".

آرزومندیم سال پیش رو برای یکایک شما ایمان‌آورندگان و ایمان‌نیاورندگان عزیز از ناملایمات تهی‌تر باشد و ثانیه‌هاتان را با لبخند امید در کنار عزیزانتان سپری کنید!


--------------------------------------
خزعبلک1 : به شدت پوزش می‌خواهیم برای تاخیر بلندمدت در ابلاغ آیات وحی‌شده! بداحوالی‌های روزگار، نبوت ما را نیز تحت تاثیر قرار داده. زین پس تلاش‌مان بر این است که در ابلاغ وحی تاخیر نیفکنیم!
خزعبلک2 : جایزه سال مطبوعات بریتانیا برای محمدصدیق کبودوند
خزعبلک۳ : «گل بی‌گلدون» و بی‌آهنگ‌ساز/درباره مرحوم پرویز مقصدی، آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا
خزعبلک۴ : سطرهای سیمین عزیز با خود کلی امید همراه دارند. به‌تر است بخوانید!

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 7:29  توسط پیامبر دیوانه  |  Balatarin